خدا به همۀ ما با دوّمی‌اش رحم کنه!
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

شبکۀ فارسی وان(عدد است!) مدت‌هاست که لابه‌لای انبوه شبکه‌های بین‌المللی جاگرفته است. از آن‌جا که من در سه‌سال اخیر تماشای تلویزیون را کنار گذاشته‌ام از کم و کیف شبکه‌ها کمتر اطلاع دارم. اما چون مردم ما همگی دچار «خودابن‌سینا‌بینی» هستند و «نظریه‌پردازی» را بیشتر از هر کار دیگری دوست دارند، زمان زیادی نگذشت که بتوانم حال و هوای کلّی این شبکه را درک کنم.

یکی دیگر از ویژگی‌های فرهنگ اجتماعی(که درمیان مردم ایران کمی پررنگتر می‌نُماید) تمایل به جبهه‌بندی و تقابل با جبهه‌های دیگر است؛ فرقی نمی‌کند که این دسته‌های متقابل با سلیقه‌های گوناگون، در چه حوزه و حول چه موضوعی شکل گرفته‌ باشند؛ این رویارویی می‌تواند میان علاقمندان پرسپولیس و استقلال، دلکش و مرضیه، شهرام ناظری و شجریان، اخوان ثالث و شاملو، سیاست آمریکا و انگلستان و ده‌ها موضوع و مفهوم دیگر باشد. گاهی اوقات البته این تقابل نه میان دو نماد مختلف با دو ماهیت مستقل، بلکه میان موافقان و مخالفان یک پدیدۀ واحد سربرمی‌آورد. به عنوان نمونه همین فارسی‌وان خودمان که گروهی طرفدار برنامه‌های آن و گروهی دیگر مخالف(بخوانید «متنفر از») برنامه‌های آن هستند. البته گهگاه در طول تاریخ در چنین موقعیت‌هایی گروه سوّمی هم پدیدار شده است؛ مثل همین روزگار ما که عده‌ای به ظاهر مخالف این شبکه‌اند ولی تمام برنامه‌هایش را می‌بینند!!

 

اما این تراژدی نقطۀ آغازی دارد:

هنوز به خاطرم مانده که در دوران دبیرستان آموزه‌های کفرستیزانۀ رسانه‌های داخلی چه حال و هوایی داشتند – آن‌زمان که نیزه‌هایمان برای استکبار جهانی تیز بود و به‌قدری نسبت به آنان بی‌اعتماد بودیم که اگر در بیابانی بی‌آب و علف گرفتار می‌شدیم (حتی اگر از فرط تشنگی تَرَک خورده بودیم!) نمی‌بایست لیوان آبی از دست اجانب می‌گرفتیم.

آن روزها دستگاه‌های ویدیوگیم(مثل آتاری)، ویدیو، کامپیوتر و... مظاهر شیطان بودند و پدیدآورندگان این ابزار شوم قصد داشتند با افسون‌شان روح‌مان را تسخیر کنند! ما گمان می‌کردیم که این حرف‌ها را باور نمی‌کنیم اما این ضدّیت به قدری در میان من و هم‌نسلانم ترویج شد که به‌طور خزنده در وجودمان لانه کرد – حتی اگر فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی کامپیوتر شده بودیم!

بدیهی بود که تولیدات سینمایی هالیوود، ترانه‌ها و نشریات دنیای غرب هم جزو همین مظاهر تلقی شوند؛ همچنین «زبان انگلیسی» که به باور آن‌ها، دروازۀ ورود به دوزخ غربزدگی و تیپایی بود که آدمی را به مغاک «بی‌خبری» و «ازخودبیگانگی» درمی‌انداخت!

حتی خود من که با این نظریات، مخالف(و حتی در ستیز) بودم گمان می‌کردم دانستن «زبان انگلیسی» می‌تواند به توفیق «تهاجم فرهنگی غرب» کمک کند.

حالا که بیش از دو دهه از از آن روزها می‌گذرد و مفاهیمی چون «ابتذال»، «فرهنگ» و... بارها و بارها بازگویی شده‌اند، انگار شاهدی هم از آسمان رسیده تا در برابر آن نظریه‌های افراطی همچون ردّیه‌ای قاطع عمل کند.

مجموعه‌های تلویزیونی شبکۀ فارسی‌وان نمونۀ حقیقی ابتذال است؛ ابتذالی نگران‌کننده که در کنار دیگر عوامل فرسایندۀ موجود فرهنگ ما را به شدّت مورد آسیب قرار می‌دهد. البته نه دربارۀ فارسی‌وان و نه دربارۀ هیچ چیز دیگری قائل به «ممنوعیت» و «توقیف» و «ارسال پارازیت» نیستم(درواقع ناهنجاری‌های امروز نتیجۀ پارازیت‌های نابجای دیروزی خودِ ماست).

اگر مردم ما با زبان انگلیسی آشنایی بیشتری داشتند و می‌توانستند برنامه‌های مورد علاقۀ خود را انتخاب کنند شاید گزینه‌های بهتری پیش روی خود داشتند.

به ملّتی که تشنۀ سرگرمی‌است و از قحطسال فیلم و سریال و لبخند به اینجا رسیده باشد به‌راحتی می‌توان هرچیزی را القا کرد و پراعوجاج‌ترین تولیدات تلویزیونی دنیار را به‌ خوردشان داد.

حال چشم‌انداز فرهنگی کشورمان را در چندسال آینده مجسم کنید:

زبان‌ جدیدمان معجونی است از دستور زبان فارسی و واژه‌های انگلیسی.

نخبگان فرهنگی کشور هم گوشۀ عزلت گزیده‌اند و صدایی جز بی‌صدایی ندارند.

کتاب و کتابخوانی نیز، که در گذشته وضعیت خوشایندی نداشته، معلوم است که امروز چه حال و روزی پیدا کرده است.

و اسباب سرگرمی چنین ملّتی هم شبکۀ درخشان فارسی‌وان است!

 

البته مثل همیشه، مسئولان مملکتی با واکنش سریع و بموقع خودشان(مثل زمان‌هایی که بعد از ده‌سال برای واژه‌های انگلیسی معادل پیدا می‌کنند!) به مقابله با این پدیدۀ ضدفرهنگی شتافته‌اند! می‌پرسید چه ابزاری؟ خب معلوم است، با بهره‌گیری از جدیدترین فناوری‌های روز در دنیا ارتباطات: پارازیت!!

گیرم که جلوی ابتذال ماهواره را با امواج سرطان‌آفرین بگیریم، با ابتذال خانگی چه خواهیم کرد؟ این تولیدات سینمایی رنگارنگی که هر روز روی پل‌های گذرگاهی عابران پیاده تبلیغ می‌شوند و نمایش‌های تخته‌حوضی قدیم در کنارشان مانند تراژدی مکبث است، آیا جز ابتذال، ره‌آورد دیگری دارند؟

 

فرستادن پارازیت روی شبکه‌های ماهواره‌ای مثل این است که وقتی کسی دارد به ما فحش می‌دهد، برایش شیشکی ببندیم! به این امید که جلوی سیل فحش‌های آبدار او را بگیریم!

 

 

 

 

 

 


 
دهنمکی، نبوغ و قحطسال نُخبگی
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از چند روز گذشته خبر گفتگوی تلویزیونی مسعود دهنمکی را از این و آن میشنیدم، همچنین دعوت گروهی از مردم به تحریم فیلم اخراجیهای 3 و باقی قضایا را. شگفتانگیز است که این دوستان هنوز به تجربه نیاموختهاند اینگونه «تحریم»ها جز رکوردشکنی فروش اخراجیهای 3، تصمیم دهنمکی برای ساخت اخراجیهای 4 و نهایتاً ستارهسازی از ایشان هیچ حاصل دیگری ندارد(همانطور که همیشه فیلمها و کتابهای توقیفشده، طرفداران بیشتری پیدا میکند، حتی اگر مزخرف باشند!).

اما بعد

دیشب جملات پایانی مسعود دهنمکی را در گفتگوی تلویزیونی مذکور دیدم. از آنجا که همواره در اینگونه برنامهها یک مطلب دو جملهای هزاران بار تکرار میشود در جمعبندی نهایی شرکتکنندگان در این بحث فحوای تمام برنامه را فهمیدم. کسانی که مثل من نظارهگر این گفتگو بودند به محض پایان برنامه شروع کردند به گریبان دریدن و ادامۀ پروژۀ «تحریم باید گردد». اما من احساس دیگری داشتم:

مسعود دهنمکی را از سالها پیش میشناسم، از هفتهنامۀ شلمچه. در آن روزها، بعد از حملهای که هفتهنامۀ دهنمکی به کنسرت بابک امینی کرده بود من هم جوابیهای نوشتم که به یک دوئل مطبوعاتیِ منجر شد. چندهفتهای من در یکسو و دهنمکی و یارانش در سوی دیگر سرگرم  یک زد و خورد متمدنانه  و ادبی بودیم(البته بدون بیادبی! که الحق و الانصاف جای تشکر دارد)

تصویری که دیشب از دهنمکی دیدم اما مرا متوجه نکتهای کرد که در تمام این سالها برابر چشمانم بوده و نمیدیدم. دهنمکی طی این سالها در نقشهای مختلفی ظاهر شده و هر بار با بیصبری ذاتیاش احساس کرده که زمانه چیز دیگری میخواهد و او هم مثلاً قلم را زمین گذاشته و دوربین به دست گرفته. اما نکتهای که میگویم مغفول مانده این است که مسعود دهنمکی را نه باید تحریم کرد و نه سرزنش. او در هیچیک از این قالبهایی که در این سالها برای خودش انتخاب کرده قدرتمند نشده و چیزی یاد نگرفته است. در دوران سردبیری شلمچه، زبان انتقادی مطبوعاتیاش براساس الگوی روزنامۀ کیهان ده سال قبلتر بود بعد از آن دوره، مستندسازی اجتماعیاش شروع شد که اکثر تماشاگراناش مشتریان فحشا بودند نه منتقدان آن! امروز هم طنز رو حوضی سینماییاش چنگی به دل نمیزند. چون مسعود دهنمکی اصلاً وقت نداشته جوکی بشنود، کتابی بخواند یا فیلمی ببیند. در این سالها هر جوانی را دیدم خود را متعلق به نسل سوخته میدانست در حالی که دهنمکی نماد بارز یکی از اهالی نسل سوخته است.

من همیشه در حرفهای دهنمکی و دوستانش رد پای نوعی دلخوری آشنا را میدیدم که سرمنشاء آن را نمیشناختم. شاید این دلخوری و عصبانیت از همین «نتوانستن»ها سرچشمه میگیرد. وقتی میگویم دهنمکی فرصتی برای یادگرفتن نداشت یعنی فرصتی برای زندگی کردن نداشته و اینک سرمستیاش از فروش و صدای اخراجیها پردۀ ضخیمتری را مقابل دیدگان او خواهد کشید که بازهم یاد نگیرد...

درد بزرگی است که مردی، سی سال از دوران خودش عقبتر زندگی کند ولی جوگیر نبوغ خودش شده باشد!

همه چیز بیرنگ و حال شده... آخر این هم شد «موضوع» که برای تحریمکردن انتخاب کردهاید؟!

تا بعد

 


 
روز از نو...
ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

درست است که باید بهدلیل این تأخیرها و بینظمیها توضیحی بدهم و پوزش بطلبم ولی اجازه بدهیدغیبتهایم را در نوبت دیگری موجه کنم و این نوشته را به نوروز اختصاص دهم.

اما بعد

در روزگار کودکی هر وقت کسی از افراد خانوادۀ روبه انقراض ما میمُرد من مدام روزنامه میخریدم تا آگهیهای فوت یا تسلیت مربوط به شخصِ متوفّی را در روزنامه ببینم.

مشاهدۀ شکلِ چاپشدۀ نام خانوادگیِ خودم و بقیۀ کسانی که میشناختم تجربۀ لذتبخش - یا بهتر بگویم - عجیبی بود؛ یک حسِّ لذیذ مثل احساس «مهمبودن»، «مشهوربودن» (یا هر پُخیبودن، که الان نه آن را درک میکنم و نه میتوانم توضیحی دربارهاش بدهم، حتماً خودتان میفهمید که چه میگویم!)

در دورۀ نوجوانیام یک نفر دیگر از اعضا خانوادۀ ما کم شد و من که به عادت همیشگی تا چند روز مرتب روزنامههای اصلی کشور را میخریدم در یکی از آگهیهای مربوط به متوفی به این جمله برخورد کردم: «بدینوسیله از همۀ کسانی که حضوراً، تلفناً[*]، با ارسال تلگراف و...(... از روزنامه نیست) با ما در غمِ از دستدادن عزیزمان... همدردی کردهاند صمیمانه تشکر میکنیم. لازم به توضیح است که مخارج شب چهلم آن مرحوم صرف امور خیریه خواهد شد».

قبل و بعد از آن روز خیلی از این دست متنها نوشته شده بود و هنوز هم میشود، به حدّی که نیازمندان همۀ عالم به خودکفایی برسند ولی میدانی و میدانم که چنین نیست. این هم از آن دروغهای مؤدبانهای است که گوینده و نویسنده و خوانندهاش واقعیت را میدانند و همگی به کار خود ادامه میدهند. اما این شیوۀ نگارش، خود به سبکی ماندگار و کارآمد تبدیل شد. قبل از هر چیز فکر میکنم همۀ ما باید نویسندۀ این متن را پیدا کنیم و برای نوآوری در سبک نگارش(بخوانید پیچاندنِ مکتوب) و خردهحسابی که همۀ ما از قدیم با او داریم، عجالتاً دوتا ماچ و یک جفت کشیدۀ آبدار روی صورتش جا بگذاریم. چون نویسندۀ این «تشکرنامه»، که با کمی دانشِ سبکشناسی قابل ردگیری و شناساییاست، همان کسی است که در پایان متن بسیاری از کارتهای دعوت عروسی این جملۀ معروف را اضافه کرده بود: «از بچهها/کوچولوهای عزیز در فرصت دیگری پذیرایی خواهد شد» و ما هرچه منتظر میماندیم، این اتفاق نمیافتاد؛ حتی عروس سه شکم میزایید و طلاق میگرفت ولی هرگز فرصتی برای پذیرایی از ما کوچولوهای عزیز به دست صاحبخانهها نمیآمد!

به هر حال، آن نویسندۀ چربدست و باتجربه شاید هرگز فکرش را هم نمیکرد که این سبک، تا مدّتها بعد ادامه پیدا کرده و حتّی با صورتهای جدیدی به داد مردم برسد. میپرسید همۀ اینها چه ربطی به نوروز دارد؟ عرض میکنم:

اولین نوروزی که تبریک بسیاری از دوستان را به صورت اس. ام. اس دریافت کردم(در آنموقع اساتید فرهنگستان هنوز واژۀ «پیامک» را کشف نکرده بودند!) به قدری تحت تأثیر اینهمه توجه و مهر اطرافیان، آشناها و دوستان دست چندُم خودم قرار گرفتم که جواب تکتک آنها را با همان گوشی جرمگرفته - و سرانگشتی که مساحتش چهاربرابر یک دگمۀ کیبورد میشد - تایپ کردم و فرستادم. کار سختی بود؛ چون مغزم پینه بست و گوشی موبایلم میخچه درآورد! اما روز دوم یا سوم همان نوروز بود که متوجه نکتۀ عجیبی شدم: تبریکهای نوروزی گاه از طرف کسانی برایم ارسال میشد که از سالها قبل تمایلی نداشتند سَرَم را روی تنََم ببینند. فهمیدم این دوستان و آشنایان قدیمی( که احتمالاً یادشان رفته بود گروهبندی دفترچه تلفن گوشیشان را اصلاح کنند) با استفاده از فناوری نوین، یک متن واحد را به شیوه کترهای برای تمامی اطرافیانشان فرستاده و یا به قول ما ایرانی ها  «send to all»  کرده اند!

 

 سال بعد برای آنکه پاسخدهی به اس. ام اسها(در این تاریخ هنوز هم واژۀ «پیامک» اختراع نشده!!) آسانتر شود، یک متن ثابت را با اسامی متفاوت برای دوستان ارسال کردم؛ البته این روش با آنکه  خیلی سادهتر از شیوۀ قبلی بود به هیچ عنوان مثل «send to all»  کیف نداشت!

بالاخره این «کیفنداشتن» به قدری ادامه پیدا کرد که کاملاً قید «پیامکهای نوروزی» را زدم. حالا که این تبریکها مثل پیامکهای تبلیغاتی وقت و بیوقت میرسند اشکالی ندارد، مضحکتر از آن زرنگی برخی از دوستان است که به جای عیددیدنی، تلفنکردن و ارائه هرگونه تبریک حضوری، شفاهی یا کتبی(از نوعِ مقوایی) حتی حوصلۀ تلاش برای ارسال پیامک را هم ندارند و تبریکهای بیرنگ و بو و خاصیت و بیرمقشان را از عصر چهارشنبهسوری برای دوستانشان میفرستند تا خدایناکرده نیمساعت از وقت گرانبهایشان را در ترافیک نوروزی مخابرات تلف نکنند(به هرحال مشاهدۀ پیام تبریک سوزان روشن خیلی جذابتر از اینجور کارهاست!)

چندسال پیش در همین وبلاگ از «نبودن بوی بهار و عطر نوروز در خیابانها» گلایه کرده بودم، بیآنکه بدانم چرا دیگر بوی نوروز را حس نمیکنم. حالا میتوان جواب آن «چرا؟» را در همین متن جستجو کرد! وقتی میبینی پیامک تبریک یک دوست، متنیاست که خودت به سفارشِ همان فرستنده نوشتهای تا در ایام نوروز ادیبانه شکر بخورد! یا وقتی تبریکنامهای سرشار از ذوق و احساس رمانتیک آبکی دریافت میکنی از کسی که در متناش یک تکه از شعر مرحوم مشیری را زورچپان کرده(در حالی که میدانی فرستنده در عمرش یک مصراع شعر نه خوانده و نه فهمیده است!) دیگر چه بویی از نوروز باقی میماند؟

این تبریکها، که قاعدتاً باید گیرنده را خوشحال کنند، به یادم میآورند که چقدر تنهایم! یادم میآورند که یکی از دوستانم با ارسال این پیامک خواسته من و دیدار نوروزیِ با من را از سرِ خودش باز کند، پس قطعاً به دیدنم نخواهد آمد!

از دیروز تا حالا فکری به سرم زده... میخواهم برخلاف عهدی که با خود بستهام دست به سمت گوشی موبایلم ببرم و برای همۀ دوستانی که نام و نشانشان هنوز در حافظۀ گوشیام ثبت شده چنین متنی بنویسم:

«ضمن تشکّر از خجستهبادگوییها و همدلیهای نوروزیتان که با حروف فارسی و لاتین برایم ارسال کردهاید بدینوسیله خدمت همۀ دوستان و آشنایان اعلام میدارم: از امسال تا پایان عمرم، هزینۀ ارسال کلیۀ پیامکهای تبریکم به شما، صرف امور خیریه خواهد شد».

 

تا بعد



[*] آن موقع فارسی را مثل امروز پاس نمیداشتند، یادش بخیر!

 


 
یک غزل بعد از این همه تاخیر
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

چه باید بنویسم و چه باید می نوشتم؟ گفتم حالا که با این همه تاخیر می خواهی چیزی بنویسی چه چیزی گویاتر از شعر؟ گرفتم که همۀ‌ خوانندگان شعر منقرض شده باشند یا به مقراض زمانه مندرس!!!

این غزل، نثار خاک پای تو باد که لحظه ای به سطری از آن می نگری:

 

 

نشد که این شب بی انتها سحر گردد

نشد که قصۀ‌تقدیر مختصر گردد

 

سفید شد به افق، چشمِ سرخ ما و ندید

که آن همیشه مسافر ز راه برگردد

 

دگر ندید که در دیولاخِ تندِ جنون

کسی بیاید و با عشق همسفر گردد

 

که این، نصیحت سهرابِ آسمانی ماست:

«خوش آن نگاه که از شور عشق تر گردد»

 

ولی ز شاخ ِ درختی که «ریشه در لجن» است

عجب مدار اگر دستۀ تبر گردد

 

پناه برده ام از دام ِشب به ظلمت ِخویش؛

نشد که این شب ِ بی انتها سحر گردد.


 
وقایع‌نگاری دربارۀ «چهارشنبه زوری»، «تغییر و تحولات صوری» و «اینترنت پیزوری»
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

اول در همین لحظه که نشسته و درحال نوشتن هستم، صداهایی شبیه به افتادن بمب، سوت خمپاره، رگبار مسلسل از بیرون به گوش میرسد. به ناگزیر هرچه قرار داشتم برهم زدم تا در ترافیک مضاعف چهارشنبه سوری(که از قبل به مناسبت نوروز هم مضاعف شده بود) گیر نکنم. صداهایی که از بیرون شنیده میشود مربوط به همین جشن باستانی چهارشنبه سوری است. واقعاً که بیچارگی ما از همین جشن ملّیمان هم هویداست! جشنی که نامش «چهارشنبهسوری» است، باید در عصر روز سهشنبه برگزار شود، و سالهاست که مردم به صورت پراکنده از اول اسفندماه به استقبالش میروند؛ جشنی که هیچ شباهتی به جشن ندارد! اینجا، در اتاقی که کار میکنم، صداهای بیرون دقیقاً این احساس را به آدم میدهد که جنگی داخلی درگرفته و در کوچهپسکوچۀ شهر نیروهای مسلح و پارتیزانها در حال رویارویی با یکدیگرند! فکر نکنید از روی منفیبافی چنین تصوری دارم؛ چون از برق آتشبازی، صدای موسیقی و خنده – یا دستکم صدای انسان -  هیچ اثری نیست.

دوم میخواهم وبلاگم را دستخوش تحوّلی دیگر کنم. دلیل این تصمیم گیری به خصوصیات مخاطبان دنیای امروز بازمیگردد. در گذشته، شاعران، آهنگسازان، فیلسوفان و... بقیۀ اهالی اندیشه هر یک به کار خود مشغول بودند و برای بیان آنچه در دل و ذهن داشتند راهی را مشخص کرده بودند. امّا در دنیای امروز، شاعرانِ فیلسوفمسلکِ و صاحبنظر در مسائل سیاسی که صدای خوبی هم داشته باشند کم نیستند و همۀ این توانمندیهایشان را – به قول ما ایرانیها!- در یک پکیج(بخوانید یکجا/چکی) به مخاطبان عرضه میکنند. بنده هم تحت تأثیر این شرایط اجتماعی احساس کردم که وبلاگم را به چند موضوع دلخواهم – به طور جداگانه – اختصاص دهم. تا علاقمندان شعر به راحتی به صفحۀ مخصوص به شعر مراجعه کنند و مثلاً مجبور نباشند که خزعبلات انتقادی مرا بخوانند.

بنابراین به زودی یک یا دو صفحه به این وبلاگ اضافه خواهد شد که اختصاصاً به ادبیات(شعر، داستان، نقد ادبی) میپردازد. محتمل است که نویسندگان دیگری هم دست یاری به سویم دراز کنند و با ارائۀ مطالبشان، رنگ و جلایی به این وبلاگ ببخشند. اگر شما هم مطلبی برای درج در این صفحهها دارید ما را محروم نفرمایید!

علاوه بر تغییرات فوقالذکر، یکی دیگر از شایدهایی که ضروری به نظر میرسد تغییر نام وبلاگ است، زیرا بسیاری از خوانندگان بالقوۀ این وبلاگ به دلیل همین عنوان(دربارۀ من و شعر) هرگز به خوانندگان بالفعل تبدیل نشدهاند؛ همچنین بسیاری از کسانی که به دنبال چیز دیگری بودند، با آدرس غلطی که من گردنشکسته به دستشان دادهام به بنبست بنده رسیدهاند. البته این «شاید» آخری کمی ضعیفتر از شایدهای دیگر است. تا ببینیم بعداً چه میشود.

سوم فناوری اینترنت هم مثل این که فقط وظیفه داشت به کشورمان بیاید چشم و ابرویی نشانمان بدهد و بعد رو بپوشاند و فرار کند! متأسفانه با همین چشم و ابرو ناقصی که نشانمان داد باعث شد:

1)     همان چند دقیقهای که در شبانهروز ممکن بود صرف مطالعۀ روزنامه یا کتابی بشود، کاملاً در لابه لای دقایق و ثانیههای سرچ و سرف(جستجو و دریانوردی شبکهای) ناپدید گردند.

2)     جستجوگران برهنگی راه تازهای برای جستجوهایشان پیدا کنند.

3)     دو کلمه مکالمۀ تلفنی ناچیزی هم که دوستان و بستگان با هم داشتند و حداقل صدای یکدیگر را میشنیدند، محدود شود به نامهای الکترونیکی با خطی بیریشه و اختهشده، که فاصلهها را بیشتر و بیشتر میکند.

 پس بیراه نیست اگر گاه میگویم: ایکاش همین یکذره اینترنت را هم نداشتیم! رسانۀ اینترنت از رسانۀ دیگری چون تلویزیون، بیدر و پیکرتر است، با وجوه منفی و نگرانکنندهای  که مردم هیچ کشوری برای فرزندان و جوانان خود نمیخواهند. اگر چند دقیقه با ماشین حساب، چرتکه یا سرانگشتی محاسبه کنید متوجه میشوید که سود و زیان ما از این دستاورد شگرف و نوین چه بوده است! مسئولان مملکت، که همواره – و به درستی - درمورد وجوه منفی اینترنت به مردم هشدار دادهاند، خود از شیوههای مبارزه با این رسانه هیچ نمیدانستند. به همین دلیل است که شیوههای نظارتیشان در رابطه با این رسانه، با روشهایی که در دهۀ شصت، در مبارزه با «ویدیو» اتخاذ میکردند هیچ فرقی نکرده، بنابراین طبیعی است که از حاصل این رویارویی چندان راضی نباشیم. من عمیقاً به ایجاد محدودیت و اعمال نظارت بر اینترنت معتقدم، هم نظارت حکومتی و هم نظارت خانوادگی. ولی بعد از این چند سال، به نظر میرسد اگر از اول همه چیز اینترنت را بدون در و پیکر رها میکردیم، دستکم در کنار ضررهای محتمَلاش، سود بیشتری از ویژگیهای مثبتش میبردیم! امّا متأسفانه اینک عوایدمان از این اینترنت، دقیقاً همان وجوه منفی بوده و بس! (البته به اضافۀ یک اعصاب لهشده از سرعت حلزونی و انقطاع بدون انقطاع ارتباط شبکه). گاهی اوقات فکر میکنم



 
ما و انتخاب ما
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

چند سال پیش از دوستی شنیدم:

روزی از روزها، مدیر یک سازمان بزرگ را اخراج کردند و قرار شد مدیر جدیدی با اندیشه‌ها و شیوه‌های نو جایگزین او شود. مدیر جدید در اولین روز تصدّی شغل مدیریت، هنگامی که می‌خواست پشت میزش بنشیند متوجه چهار پاکت نامه شد که به ترتیب با اعداد 1 تا 4 شماره‌گذاری شده بودند. با دیدن نوشتۀ روی پاکت‌ها متوجه شد که آن‌ها را مدیر قبلی سازمان برایش نوشته است. بدون درنگ پاکت شمارۀ 1 را باز کرد و مشغول خواندن نامه شد:

مدیر جدیدِ سازمانِ ... سلام!

انتخاب جنابعالی را به عنوان مدیر جدید سازمان... تبریک عرض می‌کنم. چون  تجربۀ بسیار زیادی در زمینۀ مدیریت دارم، احساس کردم بهتر است این تجربه‌ها را در اختیارتان بگذارم شاید بتواند به موفقیت‌تان کمک کند. فقط خواهش می‌کنم طبق دستورالعمل‌هایم رفتار کنید. همان‌طور که می‌بینید در کنار این نامه، سه پاکت دیگر هم برایتان گذاشته‌ام. خواهش می‌کنم پس از خواندن این نامه، پاکت شمارۀ 2 را باز کرده و در صورت تمایل به آن عمل نمایید. لطفاً هیچ یک از پاکتها را قبل از زمانِ تعیین شده باز نکنید.

  امضاء

  مدیر قبلی

 

مدیر جدید کمی تعجب کرد. کاغذ نامه را کناری گذاشت و با شتاب شروع کرد به بازکردن دومین پاکت، که در آن نوشته شده بود:

 باز هم سلام!

بی‌خودی خودتان را خسته نکنید. شما تازه از راه رسیده‌اید و هنوز با چم و خم کار آشنایی ندارید بنابراین هیچ اقدام عجیب و غریبی نکنید. شما می‌توانید تا 6 ماه آینده، همۀ خرابی‌ها، مشکلات و کاستی‌ها را به گردنِ مدیر قبلی (یعنی منِ گردن‌شکسته) بگذارید. در این فرصت حسابی وقت دارید تا به دور و بر خودتان نگاهی بیاندازید. لطفاً بعد از سپری شدنِ شش ماهۀ اول، پاکت شماره 3 را باز کنید.

     امضاء

    مدیر قبلی

 

مدیر جدید طبق آن چه که در دو پاکت اول نوشته شده بود عمل کرد. شش ماه اول هم به سرعت گذشت و نوبت به باز کردن پاکت شماره 3 رسید:

 سلام!

خسته نباشید. امیدوارم که تا به حال همه چیز خوب پیش رفته باشد و به توصیه‌هایم دقیقاً عمل کرده باشید. حالا که در شش ماه گذشته همۀ مشکلات را ناشی از مدیریت قبلی اعلام کرده‌اید، وقت آن رسیده که روش خود را تغییر دهید. پس از همین امروز تا 6 ماه آینده، مدام به کارمندان، کارگران و مراجعان خودتان وعده بدهید؛ تا جایی که برایتان امکان داشت برای این وعدههایتان زمانی را تعیین نکنید امّا اگر مجبور شدید، عبارت «حداکثر تا 6 ماهِ آینده» را به کار ببرید وقتی شش ماه دوم هم گذشت می‌توانید نامۀ شماره 4 را باز کنید.

    امضا

  مدیر قبلی

 

مدیر جدید، که در شش ماه گذشته چیز بدی ندیده بود، باز هم به شیوۀ قبل ادامه داد و توصیه‌های مدیر قبلی را مو به مو به اجرا گذاشت. شش ماه دوم هم پشت سر گذاشته شد و نوبت بازکردن پاکت چهارم، یعنی آخرین نامه رسید. مدیر جوان در آن روز عصر، پاهایش را روی میز کارش دراز کرد و با فراغ بال مشغول خواندن نامۀ چهارم شد:

مدیر جدید سلام!

البته بعد از گذشت یک سال از تصدی پست مدیریت، دیگر نباید به شما گفت «مدیر جدید»! امیدوارم تا به امروز همه چیز خوب پیش رفته باشد و به مشکلی بر نخورده باشید. حتماً الآن منتظر هستید توصیۀ جدیدی از بنده بشنوید. جای خوشحالی است چون انجام آخرین دستور العمل، چندان دشوار نیست. همین الآن تمام لوازم‌ات را جمع کُن؛ چهار پاکت نامه بردار؛ و عین مطالبی را که برایت نوشته‌ام در قالب چهار نامۀ جداگانه، به نام مدیر بعدی سازمان بنویس چون به زودی همان بلایی که سر من آمد، سر خودت هم می‌آد.

    امضاء

  مدیر قبلی


 بله... این داستان را برایتان تعریف کردم تا...

 ...

 ...

 اصلاً چرا این داستان رو تعریف کردم؟! من که می‌خواستم  دربارۀ انتخابات بنویسم!... ببخشیدااا! الآن یهو یادم رفت که چطور می‌خواستم از ماجرای فوق‌الذکر به موضوع انتخابات برسم... اِاِاِاِه ... میگن آلودگی هوا باعث حواس‌پرتی میشه... عجیبه‌هاااا! به هر حال باید بنده رو عفو کنید که الکی الکی وقتتون رو گرفتم.

 تا بعد



 
محمود و تیرآهن
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

یادم می‌آید در دوران راهنمایی، یک روز در حیاط مدرسه با دوستم محمود قدم می‌زدیم. البته طبق عادت همیشگی، قدم زدن‌مان بی‌شباهت به دویدن نبود. اتفاقاً مسیرمان رو به نقطه‌ای بود که بخشی از تیرآهن اسکلت ساختمان مدرسه از دیوارش بیرون زده بود(این هم از نشانه‌های استاندارد در معماری مدارس). محمود که صورتش را به طرف من گرفته بود، غافل از خطر برخورد قریب الوقوع‌اش به تیرآهن، یکریز حرف می‌زد. من هم پا به پای او راه می‌رفتم و هاج و واج به نگاهش می‌کردم. شاید تصور دردی  که دوستم باید می‌کشید لالم کرده بود. درست در چند قدمی تیرآهنی که مثل «قلب فسرده»ی ساختمان «از درد یکچند ورم کرده» بود، در نهایت حیرت‌زدگی فقط توانستم بگویم: «محمود... محمود ... محمود!!!!» و باوووووم!

محمود خان با صورت، چنان به تیرآهن خورد که فکر کنم علاوه بر دیوارهای ساختمان مدرسه، تمام ارکان آموزش و پرورش را هم به هم ریخت. محمود را با سر و صورت خونین به دفتر مدرسه بردند. تا چند ساعت نمی دانستم چه بلایی سرش آمده است.

آ

 

 

آنآهمراه با دو نفر دیگر از دوستان مشترک من و محمود، بعد از تمام شدن زنگ تفریح به کلاس نرفتیم. نیم ساعت بعد، ما که روی برآمدگی بالای آبخوری مدرسه دل‌نگران محمود نشسته بودیم، او را دیدیم که با سر و صورت باندپیچی شده از ساختمان مدرسه بیرون آمده و یکراست به طرفمان می‌آید. همۀ ما از دیدنش خوشحال بودیم، مخصوصاً من که صمیمی‌ترین دوستش بودم و می‌دانستم چقدر از بیمارستان و دکتر و بستری شدن نفرت دارد! همان طور که با لبخند به نزدیکی محمود رسیدم و خواستم احوالش را بپرسم، محمود همان دستی را که روی باندپیچی صورتش گذاشته بود برداشت و یک جفت کشیدۀ نر و ماده خواباند روی صورتم. حالا دقیقاً من هم با یک دست یک طرف صورتم را گرفته بودم. به محض آن که خواستم دهانم را باز کنم و بگویم «چرا؟» محمود با عصبانیت گفت: «اگه به جای سه بار محمود گفتن، فقط یک بار  می گفتی تیرآهن، الان اینطوری نشده بودم».

 

امّا بعد

آقای حداد عادل چندی پیش(یعنی در دورانی که هنوز مسئولیت ریاست مجلس شورای اسلامی را بر عهده داشتند) در یک گردهمایی، در سخنانی که برای افتتاحیه ایراد کردند، از روند آموزش در کشور اظهار نگرانی فرمودند که: «باید در مراکز آموزشی، به نوع کسب دانش همچنین ایجاد علاقه به مطالعه و خلاصه همۀ چیزهایی که به فرهنگ و پیشرفت کشورمان مربوط می‌شود توجه بیشتری کنیم و عشق به «یادگیری» و اندیشیدن» را در دانش‌آموزان و دانشجویان زنده نگه داریم»؛ ایشان در همین رابطه با لحنی ملتمسانه گفتند: «از مسئولان مربوطه عاجزانه استدعا دارم به این امر توجه کنند چون غفلت نسبت به این مسئله و لطمات فرهنگی حاصل از آن از حساسیت بسیار بالایی برخوردار است»(نقل به مضمون). با خودم فکر می‌کردم: اگر یک استاد دانشگاه یا یک هنرمند که دستش از همه جا کوتاه است اظهار نگرانی کند و با التماس از کسانی مثل آقای حداد عادل چنین توجهی را خواستار شود چندان جای تعجب نیست. ولی آقای حدادعادل که قدرت و مسئولیت و از همه مهم‌تر- سکان‌داری فرهنگستان این مملکت را برعهده دارند به چه کسی التماس می‌کنند؟ شنیدن این سخنرانی و چیزهای دیگری که قبلاً درمورد مسائل فرهنگی، زبان فارسی و بیگانگی نسل جوان با کتابخوانی، از خودِ ایشان شنیده بودم، مرا به یاد این خاطرۀ قدیمی انداخت.

ماجرای بحران‌های فرهنگی ما هم درست مثل رابطۀ میان من و محمود و تیرآهن است! دربارۀ این بحران هم، هر گروهی یک جور واکنش نشان می‌دهد:

مردم، که به دلیل گرفتاری و برنامههای مفرّح ماهواره(یعنی فیلم‌های نیمه‌کاره و سریال‌هایی که زبانش را نمی‌فهمند!) از مطالعه و کتابخوانی عاجزند و زبان روزمرۀ اکثر آنان، آمیزه‌ای است از چند کلمۀ فارسی و بسیاری از واژگان انگلیسیِ شنیده‌شده از فکّ ِ فامیلِ تازه از فرنگ برگشته !

تلویزیون خودمان هم، که قبلاً مو از ماست بیرون می‌کشید، نمی‌دانم چرا در یکی دو سال اخیر نسبت به استفاده از واژگان انگلیسی این‌قدر سعۀ صدر نشان می‌دهد!!

نویسندگان و فرهیختگان هم که می‌گویند: از دست ما کاری ساخته نیست، فرهنگستان باید اقدام کند.

رییس فرهنگستان هم طبق آنچه که گفته شد - می‌فرمایند: شما را به خدا مواظب فرهنگ باشید!

خلاصه، تیرآهنی در چند قدمی است؛ کسانی که می‌توانند جلوی فاجعه را بگیرند، به جای هر واکنش مؤثری، فریاد «محمود محمود»شان بلند است؛ از سوی دیگر، از مواهب فناوری اطلاعات و اینترنت هم چیزی عاید اهل علم نمی‌شود؛ بجز مشتی فیلترگذاریِ اشتباه(بخوانید هردمبیل و کتره‌ای) که جستجوگران «پورنوگرافی» راه عبور از این فیلتر را یاد گرفته‌اند و حاصلش فقط بی‌کلاه ماندنِ کلّۀ بی‌موی محققانی است که بعد از ده دقیقه کار با اینترنت، دستگاه رایانۀ خود را خاموش می‌کنند و می‌گویند: گور پدر تکنولوژی، اصلاً نخواستیم!

 

 

 


 
شرح واژۀ بدشانسی
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

  هیچکس از بنده نخواسته تا این واژه را تشریح کنم. شُکر خدا با این فرهنگستان قدرتمند، پرکار و سریعالقلمی هم که داریم، دلیلی ندارد کسی از من چنین تقاضایی کند. ولی به دلیل رابطهای که میان خود و واژۀ «بدشانسی» احساس میکنم، تصمیم گرفتهام چند سطری را در این مورد قلمی کنم. میدانم بسیاری از دیگر هموطنان ایرانی هم – خواسته و ناخواسته – با این مفهوم سر و کار دارند.

 

امّا بعد

واژۀ «بدشانسی»، که ممکن است در طول هفته، بارها و بارها بر زبانمان جاری شود، از چند وجه قابل تعمق و تأمل است؛ اصولاً «شانس» نیز مانند مفاهیمی چون «سرنوشت»، «آینده» یا «طالع» در هالهای از ابهام پنهان شده و استعمال مکرّر آن (منظورم به کارگیری است، فکر بد نکنید!) به هیچ عنوان، نشاندهندۀ آشنایی ما با واژه نیست.خیلی از ما، از این واژه برای توجیه اشتباهاتمان استفاده میکنیم؛ به عنوان مثال - البته دور از جان شما و بقیۀ هموطنان! - گاهی اوقات که بعضی از ما(کلمۀ «بعضی» را با تأکید بخوانید!)مرتکب اشتباهی می‌شویم و با دستپاچگی می‌خواهیم روی «خِنگ بودن» خودمان سرپوش بگذاریم، طبق عادت همیشگی میگوییم: «چقدر بدشانسم!...».

به نظر شما به چه کسانی میشود گفت «بدشانس»؟

ببخشیدا! ولی بنده همینطوری، مفت مفت نمیتوانم جواب این سوال را خدمتتان تقدیم کنم؛ پس کمی زحمت بکشید و فضایی را که میگویم در ذهنتان مجسّم کنید:

حتماً میدانید که دستیابی به عمر جاودان یا آب حیات – مثل کشف فرمول ساخت طلا – از آرزوهای ازلی انسانها بوده است. فعلاً به دومین آرزوی بشر، یعنی کشف فرمول طلاسازی یا کیمیاگری کاری نداریم (یعنی اگر بخواهیم هم نمیتوانیم کاری داشته باشیم!).

بشر از دیرباز به دنبال راهی بوده تا «چشمۀ آب حیات» یا «راز زندگی جاوید»  دست پیدا کند(حالا انسان با این عمرجاودان میخواسته چه سالادی میل کند؟ بنده بیاطلاعم!). اکنون کمی بیشتر زحمت بکشید و کسی را مجسّم کنید که در همین روزگار خودمان، بعد از مدّت‌ها مرارت و صرف هزینه‌های گزاف و – از همه تلختر-تحمّل تمسخر عوام کالأنعام(بل هم اضل) بالاخره موفق شده «آب حیات» را کشف کند(منظورم آب حیات اصلی است، لطفاً آن را با محصولات آرداواز و قاراپت و رافیک اشتباه نگیرید!).

بعــــــــله! داشتم میگفتم؛ مجسم کنید این جناب کاشف، در یکی از همان نخستین روزهای بعد از کشف/اختراع ِ خود، با کت و شلوار سفید اتوکشیدهای برتن، سرمست و شنگول در یک پیادهرو درحال قدم زدن باشد و با خود «نشخوار ذهنی» کند که: « دیگه مجبور نیستم پرهیز غذایی داشته باشم، دیگه هیچ وقت مرگ به سراغم نمیآد و...».

سرتان را درد نیاورم، در همان لحظاتی که این آقای کاشف فکر میکند برای همیشه میتواند هرچه خواست سالاد زیادی بخورد! سایۀ کوچکی مثل یک نقطه روی سرش میافتد. این سایه به تدریج بزرگ و  بزرگتر میشود، به قدری بزرگ که تمام وجود جناب کاشفِ «آب حیات» و محیط اطرافش را هم میپوشاند. در همین لحظه... بووووووووووووم!!!!

 ناگهان صدای آکوردهای گوشخراشی را با فواصل نامطبوع میشنویم که ظاهراً با یک پیانو نواخته میشود. امّا در آن اطراف هیچ کسی در حال اجرای رسیتال پیانو و اجرای قطعات موسیقی مدرن ساختۀ علیرضا مشایخی یا اشتوکهاوزن نیست!! به همراه این آکوردهای نامطبوع، صدای برخورد نامربوطِ چند تیر و تخته نیز به گوش میرسد(که البته این صدا هم از موسیقی ِ مدرن بعید نیست!). چی میگفتم؟ آها!! بالاخره وقتی مطمئن میشویم که کنسرتی در کار نبوده؛ میبینیم از بخت بد جناب ِ«کاشف آب حیات» و مخترع  «عصارۀ زندگی جاوید»، یک پیانوی رویال - که به شیوۀ کارتونهای پلنگ صورتی قرار بوده از پنجرۀ طبقۀ پنجم ساختمانی به داخل یک آپارتمان چپانده(بخوانید منتقل) شود، تسمه پاره کرده و صاف روی سر ایشان فرود آمده است. فکرش را بکنید! کسی که یک عمر وقتش را روی کشف اکسیر زندگی گذاشته، به این سرنوشت دچار شود!!

البته – خداوکیلی- تقصیر خودش هم بوده، چون در نهایتِ بیدقّتی و بدون انجام آزمایشهای لازم درمورد «تأثیر این عصاره در مقابل سقوط پیانو»، همینجوری بیهوا در خیابانهای تهران راه افتاده!

حالا کاشف بدشانس ِ ما را مجسّم کنید که در زیر خرواری از تختهپارهها و دگمههای شکستۀ سیاه و سفید ِپیانو مدفون شده و بازوی چپش – با همان آستین سفیدرنگ و اتوکشیده - از میان این «تودۀ تازهسقوطکرده» درحالی بیرون مانده باشد، که شیشۀ محتوی «آب حیات» را هم صحیح و سالم، محکم در مشت گرفته است(میدانم تجسّم این صحنه قدری مشکل است، ولی نگران نباشید، دیگر تجسّم، تمام شد!)

بعــــــــله! در همین لحظه، رهگذری را فرض کنید که به محل سقوط این پیانوی وقتنشناس برسد و با دیدن برچسب روی شیشۀ مذکور – که مثلاً روی آن نوشته شده: «آب حیات، عصارهای برای زندگی جاوید»-  شانهای بالا بیاندازد و فقط با کمی زحمتِ کلنجاررفتن با انگشتهای قفل و کلیدشدۀ جناب کاشفِ مفلوکِ تازهمسقوط!(اسم مفعول مندرآوردی به معنی «مورد سقوط واقعشده»!) این شیشه را بردارد و در جیب بگذارد.

بعــــــــــله! این بود، معنی «بدشانسی»...

میدانم. حتماً الآن عدهای از خوانندگان عزیز، از نویسندۀ این متن ایراد میگیرند و با صدای ضخیم و اندکی طلبکار میگویند: «یعنی چی؟! این قصه که آخرش با خوششانسی تموم شد!!!».

نمیخواهم بگویم این عده از خوانندگان محترم اشتباه میکنند... ولی از طرفی هم نمیتوانم اعتراضشان را درست بدانم... میدانید چرا؟ چون کاملاً مطمئن نیستم  در خیابان بعدی، بعد پیچ دوم، خلاصه در آسمانِ مسیر این صاحب جدید شیشۀ آب حیات، بنابر قول بعضی ها «آدم خوش شانس»، پیانوی دیگری با تسمههای نیمه پوسیده و مُعلّق، منتظر و معطّل ایشان نباشد.

تا بعد

 

 

 


 
نگاهی به مجموعۀ تلویزیونی حضرت یوسف(ع) ساخته آقای سلحشور
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

حضرت لسانالغیب فرمودهاند:

من از آن حُسن روزافزون که یوسِف/یوسُف/ یوزارسیف داشت دانستم

که عشق از پردۀ عصمت برون آرد زلیخا را

 

یکی از مسئولان سازمان صدا و سیما هم فرمودهاند: «مجموعۀ تلویزیونی حضرت یوسف(ع) ضعیف است».

«برای ساخت این مجموعۀ تلویزیونی به آقای فرجا... سلحشور (کارگردان این مجموعه) بیش از 4 سال وقت و بودجۀ فراوان داده شده است».  نشریۀ آسیا

 

امّا بعد

چنین اظهار نظری نشانۀ کمال بیانصافی است زیرا مجموعۀ حضرت یوسف(ع) - صرفنظر از تهلهجۀ شیرازی بازیگر نقش حضرت یعقوب(ع) - سرشار از وجوه مثبت، نقاط قوت و نشانههای نبوغ است. اولاً آنچه که این مسئول صدا و سیما «ضعیف» خواندهاند، تلاش کارگردان در احیاء نوعی حس نوستالژیک در بیننده بوده است؛ چون من هم با دیدن این مجموعه به یاد نمایشنامههایی افتادم که خودمان در مناسبتهای مختلف در مدرسه(البته تا قبل از دورۀ راهنمایی) برپا میکردیم. علاوه بر اینها، برخلاف نظر این مسئول محترم، 4 سال وقت و بودجۀ هنگفتی که  فرمودهاند قطعاً برای ساختن چنین شاهکاری کافی نیست. حالا اگر کارگردان با نبوغ خود موفق به این کار شده، خواهش میکنم ایشان جوگیر نشوند. اگر چنین امکاناتی کفایت میکرد، دلیلی نداشت که کارگردان برای چنین پروژهای این همه صرفه جویی به خرج دهد!! در این جا به ذکر چند مورد از صرفهجوییهای جناب کارگردان اشاره میکنم تا خودتان متوجه شوید.

صرفه جویی در گریم:

ظاهراً بازیگر نقش حضرت یوسف(ع) همزمان با ایفای نقش در این مجموعۀ تلویزیونی، در فیلم سینمایی یا مجموعۀ تلویزیونی دیگری با موضوع «دفاع مقدّس» به بازیگری مشغول بوده و به منظور صرفه جویی در مواد و لوازم چهرهآرایی، با همان گریم مخصوص دفاع مقدّس از آن لوکیشن به این لوکیشن تردّد داشتهاند، اگر باور نمیکنید یک بار دیگر به چهرۀ بازیگر این نقش نگاهی بیاندازید تا متوجه شوید که بنده الکی و کترهای حرف نمیزنم. شما ببینید جناب کارگردان چقدر در تنگنای مالی بوده که پیش خودش فکر کرده «حروم نکردن همین یک ذره چسب و ریش مصنوعی و فوم هم غنیمته!» برای همین است که چهرۀ بازیگر نقش حضرت یوسف(ع) به رزمندگان جنگ ایران و عراق بیشتر شباهت دارند تا فرزند یعقوب(ع).

 

صرفه جویی در تیغ/کرم موبَر(گریم 2): تا آنجا که روی نقشهای دیواری و در فیلمها دیدهایم مصریان باستان(از مرد و زن) نه تنها موهای بدنشان را از ته میزدند بلکه در دیگر جلوههای آرایش و پیرایش نیز کاملاً همسان عمل میکردند. اگر میبینید که در سریال آقای سلحشور، جناب فرعون با پاهای پشمالو در تالار قصرش قدم میزند به دلیل شکل دیگری از صرفهجویی کارگردان است؛ خُب این روزها همه چیز گران شده، شما حساب کنید اگر قرار بود با هدف وفاداری به واقعیتهای تاریخی و باورپذیرشدن یک سریال برای هرکدام از این بازیگران یک دست تیغ ژیلت سه لبه(یا محصولات دیگری برای موبری!) میخریدند چه هزینۀ هنگفتی باید پرداخت میشد؟ به هرحال باز جای شُکرش باقی است که این مجموعه در ایران ساخته شده چون اگر قرار بود ایشان آن را – با همین میزان صرفهجویی - در هالیوود و با بازیگران هالیوودی بسازند، کدامیک از بازیگران زن ینگۀ دنیا راضی میشد بدون انجام «اصلاحات لازم» در نقش یکی از شخصیتهای تاریخی، مثلاً نفرتیتی(عیال فرعون) بازی کند؟!

اگر هم کسی حاضر میشد، من یکی که همچین سریالی رو نگاه نمیکردم.

صرفه جویی در دگمۀ ریموت کنترل: به هر حال باید

قبول کنیم که ماهواره ها در بالای سرمان دارند چیز میفرستند(منظورم امواج است). و باید قبول کنیم که در اکثر خانهها دستگاه رسیور پیدا میشود. مجسم کنید کسی را که خسته از کار روزانه در جلوی تلویزیون لم داده و دارد با دستگاه ریموت کنترل کانالها را گَز (در واقع پلیاستیشن بازی)میکند و ناگهان در لا به لای شبکههای مختلف، روی شبکهای متوقف میشود که در حال پخش صحنههایی از یک اثر تاریخی است. شما را به خدا دلتان نمیسوزد؟ آخر این هموطن ما چرا باید کلّی مغز بسوزاند تا بفهمد شاهد صحنههایی از «مومیایی1 یا 2» تولید هالیوود است یا چیز دیگر؟ اگر دل شما از سنگ است و غیرقابل اشتعال، مربوط به خودتان است ولی کارگردان سریال حضرت یوسف(ع) تحمّل دیدن این فشارهای روحی بر مخاطبانش را ندارد!! او با زحمت فراوان و با نورپردازی افتضاح سعی کرده به بیننده کمک کند تا در کسری از ثانیه محل تولید سریال را تشخیص دهد. حتّی اگر کسی این سریال را با صدای میوت (خفه!) هم ببیند محال است فکر کند که محصول کشور دیگری غیر از مملکت خودمان باشد؛ حالا خودتان قضاوت کنید، این هنر نیست؟

هر کی بگه «نه!» حسودیش میشه.

صرفه جویی در لباس: برخی از منتقدان و صاحبنظران گفتهاند:«مقطع زمانی این داستان – از نظر تاریخی - به هیچ عنوان مشخص نیست».

در جواب این منتقدان باید گفت: اولاً این هم خودش هنری است که کسی از ملافه و قاب دستمال، لباس مصری درست کند. ثانیاً: چون کارگردان بودجه و وقت کافی نداشته از امکانات موجود استفاده کرده است. به عنوان مثال لباس عزیز مصر، دشداشۀ مسئول تدارکاتی بوده که در پشت صحنۀ مجموعۀ «مردان آنجلس»<!--[if !supportFootnotes]-->[*]<!--[endif]--> فعالیت میکرده! به همین دلیل است که عدهای از بازیگران دچار «اختلال زمانی» شدهاند.

صرفهجویی در مشاور تاریخی: به هر حال چهار سال وقت و بودجۀ کلانی که سازمان صدا و سیما به این کارگردان و تهیهکنندۀ نابغۀ کشور داده برای ساخت چنین اثر به یادماندنی  و یگانهای کافی نبوده وگرنه ایشان حتماً مشاور تاریخی هم استخدام می کردند. این بار که گذشت امّا آقای سلحشور دفعۀ بعد باید یادشان باشد حتّی اگر شده، با راننده آژانسی که هر روز ایشان را به سر صحنه میبَرَد مشورت کند بلکه او به حضرتش بگوید: «هوراکشیدن» و «کف زدن» در میان مردم مصر ِ روزگار باستان مرسوم نبوده است!

(نقد بقیۀ اشتباهات تاریخی و دینی – همچنین روایات «اودرآوردۀ» کارگردان - را به اساتید تاریخ ادیان وامیگذارم)

صرفه جویی در مشاور تاریخی 2 (یا چه میان نقش دیوار و میان آدمیت): خلاء مشاور تاریخی (لطفاً به «همزه» دقت کنید) در همۀ قسمتهای این مجموعه احساس میشود. اگر جناب کارگردانِ سربهزیر، کمی هم سربههوا میشدند و به نقاشی دیواری دکورهای خودشان دقت میکردند حتماً تفاوتهایی را در لباس بازیگرانشان پیدا میکردند. البته بعید هم نیست نگاه جناب آقای سلحشور در این مجموعه به دورهای بوده که مُد لباس در مصر عوض شده! طبیعتاً مصریان باستان - با این که مثل کارگردان ما اهل صرفهجویی نبودند – هربار با تغییر مُدِ لباس نمیآمدند دیوارها را خراب و بازسازی کنند!

صرفه جویی در صدا: فکر نکنید بازیگران این سریال نمیتوانند بازی زیرپوستی داشته باشند، خیلی هم خوب میتوانند! ولی چون کارگردان احتمال میداد عدهای از بینندگان میخواهند به کار و زندگیشان برسند و برای گفتگوهای خانوادگی صدای تلویزیونشان را تا ته ببندند، در یک اقدام بدیع و با ارائۀ سبکی نوین به نام «پانتیرسون»(ترکیبی از پانتومیم و پارکینسون) موفق شده حسّ صحنهها را حتّی بدون استفاده از دیالوگ و مونولوگ به تماشاگران انتقال دهد. در این شیوه، بازیگران برای «انتقال حس از راه دور» از حرکات سر و گردنشان استفاده می کنند. به عنوان نمونه، بازیگر باید برای اظهار «تأسف» سرش را از چپ به راست؛ و برای بیان «مخالفت» از راست به چپ حرکت دهد.

صرفه جویی در بقیۀ موارد: اگر این سریال از نظر «موسیقی»، «صحنهآرایی» و ... با دیگر ساختههای سینمایی و تلویزیونی شباهتهایی دارد، فکر نکنید که کارگردان - خدای نکرده - دست به سرقت هنری زده! ایشان با هدف صرفهجویی در هزینهها از آثار دیگران استفاده کردهاند و نیتشان خیر بوده است. در ضمن، ایشان تلویحاً راه را برای صرفهجویی دیگران هم باز گذاشتهاند چون از این به بعد کلیۀ مسئولان مملکتی، برای تهیۀ متن سخنرانیهایشان میتوانند از مونولوگهای این مجموعه استفاده کنند. به عنوان نمونه، متن سخنرانی بازیگر نقش حضرت یوسف(بعد از کسب مقام حکومتی در دربار فرعون جوان) خیلی شبیه به سخنرانی فرمانداران همین عصر و روزگار است، مخصوصاً در مواقعی که برای افتتاح سیلو یا سدّ به یکی از روستاهای اطراف تهران می روند!

 

صرفه جویی در دوران قحطّالرجال(این نوع از صرفه جویی به کارگردان ربطی ندارد، مربوط به دیگران است!):

هنگام مواجهه با چنین مسائلی، شگفتی مسئولان صدا و سیما شگفتانگیزتر است. بعضی از آنها به جای «عبرت گرفتن» از یک اشتباه، همان اشتباه را تکرار کرده و هربار، چنان اظهار شگفتی میکنند که گویی خاطره و سابقهای در حافظه ندارند! «عبرت گرفتن» به این معنی نیست که بعد از ساخت مجموعۀ «تنهاترین سردار» به وسیلۀ یک کارگردان، مجدداً از خودِ او بخواهیم که «ولایت عشق» را برایمان بسازد! واقعاً این «4 سال فرصت و بودجۀ کلان» (که مبلغش روی قبض آب و برق همچو منی درج میشود) به اعتبار کدامین اثر درخشان و کدام کارنامۀ مشعشع به آقای سلحشور اعطا شده است؟

امّا جلوی ضرر را از هرجایی میتوان گرفت!

امیدوارم بعد از این پروژۀ بزرگ، ساخت نسخۀ جدیدی از فیلم «ده فرمان» را به آقای سلحشور واگذار نکنید!

امیدوارم برای جلوگیری زودهنگام از ضررهای فوقالذکر، از جناب سلحشور خواهش کنید که نسخۀ جدیدی از فیلم «سیصد» را بسازند؛ مطمئنم همه انسانهای روی کرۀ زمین – غیر از اسپارتها - از نتیجۀ کار ایشان راضی خواهند شد.

 

<!--[if !supportFootnotes]-->

<!--[endif]-->

<!--[if !supportFootnotes]-->[*]<!--[endif]--> یکی دیگر از ساخته های همین کارگردان که با هدف مقابله با برنامهای تحت عنوان «زنان لس آنجلس» ساخته شده است!

 


 
مدتی این مثنوی تاخیر شد
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

جان به لب آمد تا خونم شیر شد. بسیار متاسفم که بیش از یک سال از جمع شما دوستان دور بوده ام و بسیار متاسفترم که در تمام این مدّت هیچ تخم دوزرده و شق القمری از ما صادر نشد و به وقوع نپیوست(فعل ها را به ترتیب برای دو کار خارق العادۀ بالا قرار دهید).

به هر حال در این «اقیانوسِ ناپیداکرانۀ اینترنتی» که حضور بنده  مانند نشست و برخاست همان پشۀ معروف است روی کوه(رجوع شود به شاهنامه) اصلاً کسی متوجه بود و نبودمان نمی شود، چه رسد به این که از غیبتمان دلخور شود.

به زودی با مطالب جدید خدمتتان خواهم رسید.

 

پانوشت: از آن جا که میزان مطالعه در کشور ما بسیار گسترده بوده و احتمالاً خوانندگان عزیز به دلیل گرفتاری های زیاد(بخوانید تماشای برنامه های تلویزیونی از ماهواره) نمی توانند به شاهنامۀ فردوسی مراجعه کنند، بیت فوق الذکر را خودم می نویسم:

یکی پشّه بر کوه بنشست و خاست   بر آن کُه چه افزود و از وی چه کاست؟


 
← صفحه بعد